...
پیرزنی است در حرم حضرت احمد بن موسی ... همیشه لباس های مندرسی به تن داره ... و یه پلاستیک که فکر کنم کل داراییشو از این دنیا توی اون ریخته ... لکنت زبان داره ... میشه گفت کمی هم شدیده لکنتش .. ادمها از دور فکر میکنند دیوانه ست .. معمولا کسی جرات نمیکنه طرفش بره .. حتی خادم ها ... شاید حس میکنند نشست و برخاست با او برایشان افت کلاس دارد .. یا مثلا فکر میکنند ممکن است کسی انها را در حالی که همنشین اوست ببیند ... یا اینکه میترسند مبادا اسیب به انها برساند ...
رفتم و جریان حضورهمیشگیش رو جویا شدم .. گفتند شوهری داشته که در قسمت موتور خانه ی حرم کار میکرده ..یک عمر انجا خدمت کرده .. وضع مالی چندان خوبی هم نداشته ... پیر زن قصه ی ما زمانی که مرد زندگیش فوت میکنه ،پیش مسوولین حرم میره و ازشون میخواد که شوهرشو تو حرم شاهچراغ دفن کنند،اخه شوهرش همیشه دلش میخواسته بعد مرگش تو حرم پسر ارشد امام کاظم ارام بگیره .. اما مسوولین به هیچ وجه راضی نمیشن .. خواهش میکنه ... راضی نمیشن .. التماس میکنه ..قبول نمیکنن .. میگه ترو خدا حداقل توی همین موتورخونه که کار میکرده دفنش کنید اما باز هم راضی نمیشن ..و بدون اطلاع پیرزن میبرنش و دارالرحمه ی شیراز دفنش میکنن .. اون اتفاق تاثیر عمیقی بر روحش میگذاره .. لکنت سراغش میاد .. وباعث بیماری های روحی و روانی شدید میشه ..تقریبا بیشتر وقتش رو تو حرم اقا میگذرونه ... احساس میکنه حرم خونه واقعیشه ..
اما من کجای این قصه هستم ؟؟؟
همیشه دلم میخواست باهاش همنشین بشم .. دوست داشتم برام حرف بزنه .. دوست داشتم به زمزمه های همیشگیش گوش کنم .. زمزمه هایی که باعث میشد همه او رو دیوانه فرض کنن ... یک بار رفتم و دو زانو جلوش نشستم .. بدون اینکه چیزی بگم خودش شروع کرد به گفتن .. حرف زد و حرف زد و به من فهموند که پشت این لکنت زبانش چه حکمت هایی نهفته .. احساس تواضع شدید میکردم در مقابلش ... انگاری اون رو از همه ی ادم های حرم بهتر میدونستم ... گفت و گفت تا رسید به این جمله : من دیشب همه ی حرم رو جارو زدم .. اگر میبینی تو چرتم چون اصلا نخوابیدم .. در حین این که این حرفا رو میزد دیدم چشمش به یکی از فرشای حرم دوخته شده ... طاقت نیاورد .. از جاش بلند شد ..دیدم با جسم نهیفش داره سعی میکنه یکی از فرشا رو جابجا کنه ... گفتم بهم بگو میخوای چیکار کنی تا کمکت کنم .. با همون لکنت شدیدش بهم فهموند که لبه ی فرش رو میبینی ،پای زائرا پشت لبه ی فرش گیر میکنه .. ممکنه بخورن زمین .. میخوام لبه ی فرش دیگه رو روش بندازم تا کسی زمین نخوره .. منم شروع کردم و با هم داشتیم فرشو درست میکردیم ..زمزمه های اطرافو میشنیدم..یگی میگفت : این داره چی کار میکنه ؟ اون یکی میگفت : هیچی بهش نگو یه وقت دیدی پرید بهت !! نفر بعد میگفت : مشکل عصبی داره .. و این من بودم که میفهمیدم او هر روز برای انجام تمامی کارهای پر دلیلش چقدر زخم زبان میشنود ... اما چون لکنت دارد نمیتواند بگوید .. یعنی کسی هم تره ای از وقتش را برایش خرد نمیکند که بخواهد بشنود دلیلش را ...
اینکه کسی لحظه های حضورش در این دنیا تقسیم شود با لحظه های حضور در حرم تو
این که کسی باور داشته باشد با تو همخانه است...
این که کسی سرقفلی حریمت را از ان خودش بداند ..
این که کسی اجازه یابد حریمت را جارو کند یک شب تا صبح ..در حالی که همه ی بقیه ی شهر خوابند ..یعنی تو او را برای خودت پسندیده ای .. تو او را در دل شب های تار و سیاه این شهر به مهمانی شب های نورانی حرمت دعوت کرده ای ..
همه به او به چشم حقارت مینگرند اما تو قدم او را هر روز بر چشمانت میگذاری ..
این یعنی او با همه ی همه ی این شهر برایت فرق دارد ...
اگر همه ی همه این شهر با چشم حقارت به او بنگرند ! ایا اجازه هست من با چشم حسرت به او بنگرم ؟
+ همه ی اینها رو گفتم که اشاره ای کنم به روایتی از امام باقر علیه السلام که میفرمایند :
إِنَّ اللَّهَ خَبَأَ ثَلَاثَةَ أَشْیَاءَ فِی ثَلَاثَةِ أَشْیَاءَ خَبَأَ رِضَاهُ فِی طَاعَتِهِ فَلَا تُحَقِّرَنَّ مِنَ الطَّاعَةِ شَیْئاً فَلَعَلَّ رِضَاهُ فِیهِ وَ خَبَأَ سَخَطَهُ فِی مَعْصِیَتِهِ فَلَا تُحَقِّرَنَّ مِنَ الْمَعْصِیَةِ شَیْئاً فَلَعَلَّ سَخَطَهُ فِیهِ وَ خَبَأَ أَوْلِیَاءَهُ فِی خَلْقِهِ فَلَا تُحَقِّرَنَّ أَحَداً فَلَعَلَّ الْوَلِیَّ ذَلِكَ(کشف الغمه ج 2 ص 148)
خداوند سه چيز را درسه چيز پنهان نموده است رضايتش رادر طاعت، پس هيچ طاعتي را کوچک نشماريم شايد رضايت الهي در آن طاعت نهفته باشد،عذاب وسخطش را درمعصيت ،پس هيچ معصيتي را کوچک نشماريم شايد عذاب الهي در آن نهفته باشد ،اوليائشرا در ميان مخلوقاتش ، پس هيچ کس را کوچک وحقير مشماريم شايد همان شخص ولي خداباشد
+ از آن دفعه به بعد برنامه ام شده که هر بار به حریم کبریایی فرزند ارشد امام کاظم علیه السلام رفتم از او هم درس ادب بیاموزم ..
+ داستان نویسیم خوب نیست ... ببخشید اگر خسته شدید ..
+ ...

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم / تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم